اشاره:
عارفی گمنام، که مطالب ما را که در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنیم، می‌خواند، به‌گونه‌ای گمنامانه از ما خواسته است که تجربه‌های اخلاقی و عرفانی‌اش را منتشر کنیم، تا که شاید سالکان را راه نمایاند و در دل‌های مستعد، شوق افکند و جان‌های مشتاق عروج را نیرو بخشد و کسانی را که تجربه‌ای در این میدان ندارند، اما می‌خواهند که در این عرصه گام نهند، تشویق کند.
قرارمان با ایشان چنین شد که مطالب و تجربه‌ها و احوالش را برایمان بفرستد و ما آن‌ها را به خوانندگان‌مان هدیه دهیم.
دیدگاه‌هایتان را برایمان بگویید و بنویسید تا این کار نیکو، نیکوتر شود. ان‌شاالله.
ما نام این عارف گمنام را - فعلاً - "بی‌نشان" می گذاریم. شاید در آینده، با تامل و با نظر شما و او، نام نیکوتری انتخاب کنیم.

پیام نخست؛ جمعه، یکم ماه رجب ۱۴۴۰، ۱۷ اسفند ۱۳۹۷:
امروز را، که روز اول ماه رجب بود، روزه گرفتم و با حضور قلب بیشتر، عبادت کردم.
در نماز نیم‌روز، حالت خوشی دست داد که محراب را به فریاد آورد. در آن حال، خوش گریستم. اندکی پرده‌ها کنار رفت. قیامت آشکار شد. در جوار خداوند بودم. نوازشم می‌کرد. فرشتگان، برای بردنم به بهشت، آمدند. دورنمای بهشت را، با حور و قصورش، نمایاندند و خواستند با ایشان همراه شوم تا به منزلم برساند.
اندکی تامل کردم؛ نه زیاد، و عزم ماندن نزد خدا کردم. از فرشتگان تشکر کردم و گفتم نزد خدا‌ می مانم. ایشان اندکی، مهربانانه، اصرار به رفتنم کردند، چون مامور به این کار بودند. اما من، مودبانه، بر ماندنم پای فشردم.
فرشتگان، به خدا نگاه کردند که چه کنیم؟
خدا، مهربانانه، گفت: نزد من می‌ماند.
چنان به شوق آمدم که به وصف نمی‌آید.
فرشتگان رفتند و من خود را در دامان پرمهر و آغوش رحیمانه خدایم افکندم.

آن‌کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هردو جهانش بخشی
دیوانه تو هردو جهان را چه کند؟!

منبع : وبلاگ شخصی علی اکبر مظاهری |خاطرات یک عارف
برچسب ها : ایشان